X
تبلیغات
هیچی و همه چی...

هیچی و همه چی...

 

تنهــایـم

اما دلتنگ آغــوشی نیستــم...

خستــه ام ...

ولـی به تکیـه گـاه نمـی اندیشــم...

چشــم هـایـم تـر هستنــد و قــرمــز...

ولــی رازی نـدارم...

چــون مدتهــاست دیگــر کسی را "خیلــی" دوست ندارم...

نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1392ساعت 23:40 توسط کیانا|


از غریبه ای توی خیابان چیزی میپرسی و او با لبخند و حوصله جوابت رامیدهد

وقتی مهمونات دستور غذایی رو ازت میپرسن

وقتی هدیه ات را باز میکند و چشمهایش از خوشحالی برق میزند

از خیابان که رد میشوی راننده ای که حق تقدم با اوست برایت میایستد و با خوشرویی اشاره میکند که رد شوی 

وقتی دیر رسیده ای و میگوید خودش هم الان رسیده اس

وقتی کسی را میخندانی

وقت حرف زدن کلمه ای را گم میکنی و او زود حدسش میزند

عجله داری که از چهار راه رد شوی و چراغ سبز میماند

مسیرت با مسیر بعدی تاکسی یکی است

فوت کردن قاصدک

وقتی تو رو میرسونه و تا داخل خونه نشدی راه نمی افته

نسیم خنک تو تابستون

لحظه بیدار شدن از خوابی بد

پیچ آخر جاده و سوسوی چراغ های شهر

وقتی اخم کرده اما نمیتواند جلوی خنده اش را بگیرد

وقتی به جای خداحافظی میگوید....میبینمت

وقتی کسی یادش میماند که از چه چیزهایی خوشت میاید

هوای توی گل فروشی

بوی عطر گل نرگس

کودکی در آغوش دیگری است اما دستانش را دراز میکند تا تو بغلش کنی

وقتی سر امتحان یهو جواب یک سوال یادت بیاد

آخر شب که همه خوابند ..آرامش و سکوت
....

و یا وقتی احسان خواجه امیری میخونه :برام هیچ حسی شبیه تو نیست...
 

نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1392ساعت 16:1 توسط کیانا|

دیشب دوباره
گویا خودم را خواب دیدم:
در آسمان پر می‌کشیدم
و لا‌به‌لای ابرها پرواز می‌کردم
و صبح چون از جا پریدم
در رختخوابم
یک مشت پر دیدم
یک مشت پر، گرم و پراکنده
پایین بالش
در رختخواب من نفس می‌زد

آن‌گاه با خمیازه‌ای ناباورانه
بر شانه‌های خسته‌ام دستی کشیدم
بر شانه‌هایم
انگار جای خالی چیزی...
چیزی شبیه بال
احساس می‌کردم!

نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392ساعت 20:26 توسط کیانا|


آرامــش ظـاهــرم
گـمــراهـت
نکنــــد

آشفتــه تـر از این حـرف ها هســـتم...

******

کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود
ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم
ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم
نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392ساعت 20:24 توسط کیانا|

صدا بزن مرا
مهم نیست به چه نامی
فقط میم مالکیت را آخرش بگذار

می خواهم باور کنم ، مال تو هستم . . .

نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392ساعت 20:22 توسط کیانا|

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و...
آنجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!

نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392ساعت 20:20 توسط کیانا|

سنگ های زندگی

d95cb942513e7057790008d6b26a7cfe مجموعه جملات الهام بخش برای زندگی

نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392ساعت 20:11 توسط کیانا|

فال طنز ازدواج پسران مجرد!!!

فروردين : 46 بار به خواستگاري ميري و جواب رد مي شنوي اما در 47 امين بار در حاليكه در اوج نااميدي هستي جواب بله رو ميگيري و در كنار همسرت سالها به خوبي و خوشي زندگي مي كني. ..

ارديبهشت : تا يكسال ديگه با دختر مورد علاقه ات ازدواج مي كني اما هنوز به شش ماه نكشيده بينتون اختلاف مي افته و كار به طلاق مي رسه . دختره مهريه اش كه 3000 سكه طلا هستش رو اجرا مي زاره و تو به زندان مي افتي تو زندان معتاد ميشي و هرويين مصرف مي كني و بعد از چندسال تحمل سختي و رنج در گوشه زندان ميميري.

خرداد : تا دو سال ديگه ازدواج مي كني و با يك دختر بسيار زيبا كه خيلي هم دوستش داري اما شب عروسي موقعي كه مي خواي بري رو تخت پات به لبه تخت گير مي كنه و مي افتي سرت مي خوره به پايه تخت و درجا ميميري

تير : ازدواج موفقي خواهي داشت و در تمام دوران زناشويي بمعناي كامل كلمه زن ذليلي . تمامي كارهاي خانه از قبيل پختن غذا و شستن ظرفها و جاروب زدن خانه و شستن لباس بچه ها با تو هستش . خانومت هميشه با شيلنگ تو رو كتك مي زنه . اگه غذايي كه مي پزي بد مزه باشه زنت قابلمه رو به فرقت مي كوبه .

مرداد : احتمالاً بختتو بستن به خواستگاري هر دختري كه ميري به هفته نكشيده يه خواستگار عالي واسش مياد و عروس ميشه . كم كم معروف ميشي به بخت گشاي دختراي ترشيده .

شهريور : يه شب كه داري با موتورت ميري خيابون گردي تو يك خيابون تاريك ميبيني يك ماشين با شدت به يك دختره مي زنه و فرار مي كني . سريع مثل قهرمانان فيلماي هندي ميپري دختره رو بغل مي كني و مي بري به بيمارستان و خلاصه نجاتش مي دي اما دختره به كما رفته و پليسا هم فكر مي كنن تو باهاش تصادف كردي و ميگيرن زندانت مي كنن . بعد از 3 ماه دختره بهوش مياد و ميگه تو چه فداكاري كردي و پدر و مادرش ميان تو رو آزاد مي كنن . باباي دختره يك كارخونه دار ميلياردره و ميگه پسرم خيلي ازت خوشم مياد و دوست دارم دومادم بشي و خلاصه دوماد ميشي و تا آخر عمر فقط مي خوري و مي خوابي و سفر خارج ميري.

مهر : عاشق دختري ميشي كه فكر مي كني اونم تورو خيلي دوست داره و بعد از يك دوران عاشقي سخت بالاخره به خودت جرات ميدي و ميري خواستگاري دختره اما دختره يك سيلي آبدار مي زنه تو گوشت و ميگه بي ناموس من تو رو مثل داداشم دوست داشتم اما تو سو استفاده كردي و تو تا آخر عمر ديگه ازدواج نمي كني.

آبان : چپ و راست واست دوست دختر رديف ميشه و هميشه 30 - 40 تا دوست دختره آن لاين داري و 50 - 60 تا هم آف لاين . همه عاشقتن و مي خوان زنت بشن اما تو اصلاً علاقه اي به ازدواج نداري و سرانجام در سن 35 سالگي به علت مصرف زياد دوست دختر سكته مي كني و ميميري.

آذر : سه بار ازدواج مي كني و از هر زنت صاحب 9 فرزند ميشوي . همه زنهات تو رو از خودشون بيشتر دوست دارن و هميشه بهت ميگن سرورم اگه چيزي ميل دارين واستون بيارم. هر سه زنت تو يك خونه در كنار هم زندگي مي كنن و اصلاً باهم مشكلي ندارن . كار بيرون از خانه هم انجام نمي دي فقط سرماه به سرماه ميري پول يارانه ات رو ميگيري (فكر كنم 31 نفر هستين هر كدوم 45 هزار تومان اوه چقدر ميشه) كلاً آدم خوشبختي هستي .

دي : ميري خواستگاري دختر همسايه تون و با هم نامزد ميشين بعد از شش ماه دختره مريض ميشه و كم كم كور ميشه اما تو بخاطر پيماني كه با او بستي باهاش ازدواج مي كني و سالها با هم زندگي مي كنين .

بهمن : با دختره مورد علاقه ات نامزد ميشين و بعد از 3 سال دوران نامزدي شيرين موقع عروسي سر سفره عقد عاقد سه بار از دختره مي پرسه آيا حاضره زن تو بشه و اون ميگه نه ..

اسفند : يك روز اتفاقي چشمت به پير زن همسايه مي افته و ناخودآگاه عاشقش ميشي و موضوع رو به مامانت ميگي اما اونا مخالفت مي كنن و ميگن اين سن مامان بزرگتو داره اما تو ميگي مهم عشق و تفاهمه كه ما داريم سن و سال كه مهم نيست و با مخالفت شديد پدر و مادر با هم ازدواج مي كنين اما شب عروسي عروس از شدت خوشحالي سكته مي كنه و مي ميره.

نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392ساعت 20:10 توسط کیانا|

من پذیرفتم شکست خویش را

پند های عقل دور اندیش را 

این دل درد اشنا دیوانه است

من پذیرفتم که عشق افسانه است

می روم با رفتن من شاد باش

از عذاب دیدنم آزاد باش

می روم شاید فراموشت کنم

با فراموشی هم آغوشت کنم

گرچه تو تنها تر از من میشوی

آرزو دارم ولی عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را

تلخی لبخند های سرد را

می رسد روزی که بر من لحظه ها را سر کنی

میرسد روزی که مرگ عشق را باور کنی

می رسد روزی که تنها در کنار عکس من

نا مه های کهنه ام را مو به مو از بر کنی....

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1391ساعت 20:22 توسط کیانا|

یکشنبه ها که می آید تو در ظلمت شب می آیی نه با اسب...

مثل همیشه محکم و پر غرور می آیی  که سرد به من نگاه کنی لبخند بزنی و مرا گریان وتنها رها کنی و دوباره ناپدید شوی و من باز تمام هفته را برای رسیدن یکشنبه خود را می آرایم ...

راستی هیچ وقت نگفتی چه رنگی را دوست داری

گفته بودی سیاه را دوست نداریقبرستان را دوست نداری ومن امروز بود که تورا گم کردم یا دیروز ؟؟ نمیدانم اما میدانم از همان روز بودکه دانستم دیگر چیزی را دوست ندارم

به خواب هایم بیا

اما نه تو در آنها هم ناپدید میشوی و رهایم میکنی

دیگر قلمم هم نمیچرخد

چرخ این روزگار برای خودم هم نمیچرخد

غمی ندارم...

نه

هیچ غمی

دل شادی هم ندارم

چه بد دردی است

نمیدانم به چه بیندیشم

به زیبایی همبسترت یا به صورت پیرم یا به سیرت پیر تر از صورتم یا به تو بیاندیشم که مرا بیخبر رها کردی

میدانستی با من چه کردی؟؟

اینجوری شاید برایم بهتر بود

هنوز هم هر چه میگویی برایم سند است

منتظرت هستم یکشنبه شب اینده....

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1391ساعت 20:16 توسط کیانا|

من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من , من خودم هستم و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزد...
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1391ساعت 20:2 توسط کیانا|

من با داشتن تو آروم میشم زیر سقف خونه وقتی هستی...

با تو خوشبختی من تکمیله توی این  حال خوشم همدستی....

شب این خونه پر از احساسه دله من به داشتنت مینازه...

اگر تو باشی کنارم((دستام دست خالی خونه رو میسازه))

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1391ساعت 19:58 توسط کیانا|

آخرین بار...
دار بزن خاطرات کسی که تو را دور زده.

 

حالم خوب است...فقط گذشته ام درد میکند!

 

آخرش روزی که همیشه کابوسشو میدیدم رسید

                                             ازم گذشتی...

 

الان که غرق اشکم میخوام که با تو باشم

 

اما حس عجیبی میگه ازت جدا شم

 

گفتی میخوای بری همه ی عمرتو با یکی دیگه سر کنی...گفتی میخوای دیگه من نباشم...

باورش برام سخت تر از باور هرچیزیه....حتی نگران اون لحظه ای که گفتم دارم خفه میشم هم نشدی!

 

دلم میخواد همین الان دست تو رو بگیرم

 

تو بغلم باشی و من گریه کنم بمیرم

 

نفسم ،عمرم، عشقم...

خوشبخت باشی...

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1391ساعت 1:9 توسط کیانا|

9666999999666999999666996666666996666699999666669966666699
699669999999969999999966699666669966669966666996669966666699
699666999999999999999666669966699666699666666699669966666699
699666669999999999996666666996996666699666666699669966666699
699666666699999999666666666699966666669966666996666996666996
699666666666999966666666666699966666666699999666666669999666


شمارهاي بالا را انتخاب كنيد

Ctrl + F
را بزنيد بعد
شماره ی 9 را بزنيد حالا

Ctrl + Enter
را بزنيد

نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1391ساعت 0:58 توسط کیانا|

یه وقتایی هست که باید لم بدی یه گوشه و داستان زندگیتو مرور کنی و بگی(( به سلامتی خودم که اینقدر تحمل داشتم...))
نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1391ساعت 14:7 توسط کیانا|

سلام بر همگی پس از مدت ها اومدم تا یه جمله ی معنی داره توووووپ بذارم واستووون:

کم باش! اصلا هم نگران گم شدنت نباش ...

آن کس که اگر کم باشی گمت کند همانیست که اگر زیاد باشی حیفت میکند....

سعی نکن متفاوت باشی   تنها خوب باش ...

این روزها خوب بودن به اندازه کافی متفاوت است...

(حالشو ببریین)

نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1391ساعت 14:4 توسط کیانا|

ترکه میره خیاطی میگه این پارچه رو برام کت شلوار بدوز فردا نیام بگی سوزن شکست برق رفت چرخم خرابه و..... اصلا نخواستم بده نمیخواد بدوزی
 
 
 
ترکه پلیس مخفی میشه الان 3 ساله پیداش نشده
 
 
یه تركه میره مشهد. وقتی از دور گنبد حرم رو می بینه میگه یا امام رضا چرا با این همه طلایی كه داری هشتم شدی؟
 
 
ترکه پری دریاییمیگه : وای تو چقدر خوشکلی . زن من میشی ؟ پری میگه: من که آدم نیستم . ترکه میگه : فکر کردی من آدمم
 
 
یك روز یه تركه با یك اكیپ میره كوه نوردی. نیمه شب صدای "جورج! جورج!" میاد. همه به هم نگاه می كنند و می گویند ما كه جورج نداریم؟؟ صبح می بینند تركه رو گرگ خورده
 
 
 
فوشهای تركها!!!:1 .ازجلوچشمهام خفه شو! 2.كثافت مرض !!!3.پاتو از روبوق بردار!!4.گردن درازى میكونى!5.زبون كلفت
 
 
 
 
ترکه زنگ می زنه دوست دخترش ، دختره می گه:اه چقدر لهجه داری ، ترکه میگه:قطع کن دوباره می گیرم
 
 
ترکه میره امپول بزنه پرستار میگه لطفا شلوارتون رو در بیارید ترکه میگه: والا من خجالت می کشم اول شما در بیارید
 
 
 
یه روز به یه ترکه میگن چرا باید همه چیزو به شما دو بار گفت. ترکه میگه چی؟





--

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1391ساعت 17:46 توسط کیانا|

آخه فک و فامیله که داریم؟
 
تو عروسی یکی از فامیلا دلار میریختن رو سر عروس و داماد! حمله به دلارا سی مجروح به جا گذاشت! فرداش همه رفتیم صرافی یارو گفت دلارا تقلبیه!
 
پسره فامیلمون رفته خارج 2 هفته با فیلتر شکن میرفته تو فیسبوک بعد از 2 هفته فهمیده نیازی به فیلتر شکن نیست!


دارم غرمیزنم این چه قیافه ایه من دارم. عمه ام میگه غصه نخور زشتا خوش شانس ترن!
 
دایی بابام (خدا بیامرز) وقتی ما رو نصیحت میکرد، می گفت: پدر مادراتون بهتون یه حرفی میزنن، تو روشون بگین چَشــــم، ولی تو دلتون بگین:پـــــــــَشـــــــــــــم! یا بگین کشک!
 
دختر دایی بنده رفته دندونپزشکی عصب کشی کنه! طی 3 جلسه از درد دو بار با پا کوبیده به دکتر بدبختش، 4 بار زده تو سرش، دو بار دست دکتر رو چنگ زده خلاصه زده یارو رو لت و پار کرده! امروز همون دکتره اومد خواستگاریش: ایشالله همه جوونا خوشبخت شن!
 
داداشم زندگیشو داده یه آیپد خریده اونوقت بابام به آیپدش میگه:پاره آجر!
 
دختر خالم به بچش واسه اينكه شيريني زياد نخوره دندوناش خراب نشه گفته شيريني ها رو شمردم يدونش كم بشه ميزنمت. بچه هم وقتي همه خواب بودن رفته همه شيريني ها رو نصفه گاز زده كه تعدادش كم نشه!
استعدادت تو حلقم!
 
 
بابام کچله. یه بار تو حموم به جای شامپو اشتباهی به سرش کف شوی شوما زده! بهش میگیم پدر من روی قوطی رو نخوندی نوشته کف شوی شوما؟ میگه چرا خوندم, نوشته بود برای سطوح صاف!
 
دعوت مودبانه ي بابام از من براي صرف شام: تَن لَشتو از پشت كامپيوتر جمع كن بيا پاي سُفره پهن شو!
 
تو اخبار گفت چند نفر تو سوییس کشته شدن، مامانم برگشته میگه:"آخی طفلی ها دم عیدی چه بلایی سرشون اومد"
 
من هنوز سر اون عیدی هایی که ازم میگرفتن و میرفتن واسم حساب بانکی باز میکردن، اما هیچ وقت ندیدمشون با خونوادم درگیرم!
 
عمه هام اومدن خونمون، سه تایی دارن پشت سر مادرشوهراشون حرف میزنن. دلم واسه مامانم میسوزه که نمیتونه تو بحثشون شرکت کنه !
 
مامانم امروز با چشمای اشکـ آلود اومده طرفم و میگه: پسرم تو رو به جوونیت قسم، تو رو به روح پدر مرحومم قسم، تو رو به شیر خودم قسم، دیگه قاشق تو این ظرفای تفلونِ من نزن!

چند سال پيش چادر مادرمو سرم كردم و واسه خنده يهو مادر تا منو ديد جفت دستاشو رو به آسمون برد و از ته دل خدا رو شكر كرد و گفت خدا رو صد هزار مرتبه شكر كه دختر نشدی وگرنه هيچ امام و امام زاده ای هم نميتونست تو رو شوهر بده با اين دماغت!
آخه فک و فامیله که داریم؟
 
دیشب مامانم خیلی غمگین بود رفتم براش کلی اس ام اس خوندم کلی خندید بعد هی میگفت اینو بهم بده 5000 تومن شارژ فدای یه خنده مامانم J
 
خواهرزادم کلاس اوله تکلیفشون اینه از ۱ تا ۹۰ بنویسن، حالا این خواهرزاده ما یه عدد مینویسه درازمیکشه یه غلت میزنه یه عدد دیگه یه کارتون می بینه یکی دیگه گرسنه میشه. میگم دایی اینجوری تا صبم تموم نمیشه میگه خسته ام میفهمی خسته!
 
با مامانم رفتيم مغازه تعميرات تلفن كه تلفن بي سيم خونرو بديم درست كنن. يارو تلفن زده به پيريز بعد با موبايلش زنگ زد كه ببينه زنگ ميخوره يا نه. تلفن كه زنگ خورد مامانم به من ميگه اين آقاهه شماره مارو از كجا داشت؟
 
تلویزیون داره یه برنامه درباره علائم اعتیاد نشون میده. هر علامتی که میگه مامانم زیر چشمی با شک منو نگا میکنه.
 
با دختر خالم رفته بودیم بیرون، دوست پسرش ما رو دید اومد جلو گفت: این پسره کیه؟ دختر خالم هم اومد تریپ شاخ و دفاع از من بیاد گفت: هر خری که هست به تو چه؟
 
پسر خالم کلاس دوم تو امتحانشون یه سوال داشتن که گفته بود: آیا میدانید رود هیرمند به کدام دریا میریزد؟ اینم نوشته بود: بله میدانم!
معلم خوشش اومده بود نمره کامل داده بود.
 
به خواهرزادم که دوم دبستانه میگم: خوشحالیا، همش تعطیلی؟ میگه: برو دایی واقعا تعطیلیا! اقتصاد کشور فلج شد رفت پی کارش، بعد بمن میگی خوشحالم؟ برو پلی استیشنتو بازی کن دایی!
 
پسرم شش سالشه اومده با دوربين از من عكس گرفته ميگه: ميخوام بزرگ شدم به پسرم نشونش بدم بگم اين بابام بود! بهش ميگم: پسرت خودش منو ميبينه ديگه. ميگه: معلوم نيست! مگه من باباتو ديدم؟ پسره من دارم؟!
 
ديشب نشستيم پاي ماهواره سريال عاشقانه ميبينيم. زن داداشم (كه نوعروسم هست) برگشته با عشوه به داداشم ميگه: مهرداد، اگه چي بشه تو منو ميبري طلاق ميدي؟ داداشم خيلي جدي برگشته ميگه: اگه سكه برگرده به همون 400تومن!
 
پسر داییم میگه خوش به حالت که تک فرزندی! میگم چرا؟ میگه: واسه اینکه برا خوردن ته دیگه مارکارونی کسی نیست شریکت شه! همچین منطقی دارن جوانانه فامیله ما!
 
نصفه شبي دارم درس ميخونم مادر اومده تو اتاق ميوه داد بهم. خواست بره بيرون گفت زبونتو ببينم! منم زبونمونو در آوردم يهو گفت سلام رکس. بعدم خوشحال و خندان رفت بيرون. نميدونم خنده و شادي به چه قيمت آخه؟
 
یه عروسی رفتیم از فک و فامیل حزب اللهی به جای ارکستر و دی جی دست میزدن و میخوندن که: صل علی محمد، صلوات بر محمد. به عموم میگم: خجالت نمیکشن؟ یکی از فامیل، نزدیک ما ایستاده بود شنید حرفم رو، برگشته میگه: آقای مهندس چه اشکال داره کمی شادی هم بد نیست.
 
نشسته بودم سر کلاس مامانم بهم اس ام اس داد: 700 هزار تومن ترمی بابای بدبختت داره واسه دانشگاهت پول میده اونوقت تو سر کلاس گوشیتو چک میکنی ببینی کی اس ام اس داده الاغ؟
 
نصف شبی خواب بودم دختر خالم 5 سالشه اومده بیدارم کرده میگه خواب دیدم شرک داره منو میخوره. بعد با گریه میگه: برو سی دیشو بیار بشکونیم!
 
خواب بودم، پسرداییم رفته سروقت گوشیم اسم خودشو به Irancell تغییر داده، روز و شب بهم SMS میده مشترک گرامی روز جهانی معلولین ذهنی بر شما مبارک!
 
پسر داییم عکس عروسی مامان و باباش و گذاشته تو فیس بوک، خودشو تگ کرده رو خشتک باباش!
 
با بابام حرفم شده، میگه: واس خاطر چهل تومن یارانه باید این الدنگ رو تحمل کنیم!
 
پسرخالم اومده خونمون میگه یه ماه دیگه میخوام برم ایتالیا! داداشم بهش گفت روزه ای؟ پسرخالم گفت: آره، داداشم: الان گوه زیادی خوردی روزت باطل شد!
 
سر صبح از خواب بیدار شدم میگم: سلام بابای مهربونم. میگه: سلام گرگ بی طمع نیست باز پول میخوای؟ پولاتو چه کار میکنی؟ نکنه معتاد شدی؟ بدبخت ترک کن؟ بعد 5 دقیقه تیکه انداختن میگه شوخی کردم میخواستم خواب از سرت بپره!
 
ساعت 5 دارم میرم بیرون به بابام میگم: 12 میام. میگه: آخه تو به درک، اون دختره صاحاب نداره؟
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1391ساعت 17:45 توسط کیانا|

نه آنقدر پاکم که مرا کمک کنی و نه آنقدر بدم که رهایم کنی.

میان این دو گم شده ام و هم خود و هم تو را آزار می دهم.

هرچه تلاش کردم نتوانستم آنی شوم که تو می خواهی

و هرگز دوست ندارم آنی شوم که تو رهایم کنی...

که آنقدر تنها هستم که بی تو  یعنی هیچ... یعنی پوچ...

******

دستهایم به آرزوهایم نمیرسند. آرزوهایم بسیار بلندند...

ولی درخت سبز صبرم‎ ‎میگوید: امیدی هست، خدایی هست...

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 16:48 توسط کیانا|

کاش جای من بودی

تا بدانی که چه حسی دارد

وقتی دلم برای کسی

مثل تو تنگ می شود...!!


نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 16:47 توسط کیانا|

دلم با هر تپش با هر شکستن داره می فهمه
که هر اندازه خوبه عشق همون اندازه بی رحمه...
ما که از عاشق شدن توبه نکردیم. شما هم نکنین چون بدتر میشه
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 22:23 توسط کیانا|


.
.
.


.
.
.



.
.
.


.
.
.


.
.
.


.
.
.


.
.
.


.
.
.



.
.
.


.
.
.


.
.
.
__________________
در رویاهایت جایی برایم باز کن
جایی که عشق را بشود
مثل بازی های کودکی
باور کرد
خسته شدم از بی جایی
نوشته شده در سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 15:50 توسط کیانا|

تنها بازمانده يك كشتي شكسته ، توسط جريان آب به جزيره اي دور افتاده برده شد ، او با بيقراري به درگاه خداوند دعا مي كرد تا اورا نجات بخشد ، او ساعت ها به اقيانوس چشم مي دوخت ، تا شايد نشاني از كمك بيايد اما هيچ چيز به چشم نمي آمد . سرآخر نا اميد شد و تصميم گرفت كلبه اي كوچك بسازد تا از خود و وسايل اندكش بهتر محافظت نمايد. روزي پس از آنكه از جستجوي غذا بازگشت ، خانه را در آتش يافت ، دود به آسمان رفته بود ، بدترين چيز ممكن رخ داده بود. او عصباني و اندوهگين فرياد زد: " خدايا چگونه توانستي با من چنين كني ؟ " صبح روز بعد او با صداي يك كشتي كه به جزيره نزديك مي شد از خواب برخاست ، آن
كشتي مي آمد تا
او را نجات دهد . مرد از نجات دهندگان پرسيد : " چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم ؟ " آنها در جواب گفتند : " ما علامت دودي را كه فرستادي ، ديديم . " آسان مي توان دلسرد شد ، هنگامي كه بنظر مي رسد كارها به خوبي پيش نمي روند، اما نبايد اميدمان را از دست دهيم زيرا خدا در كار زندگي ماست ، حتي در ميان رنج و درد. دوستان دفعه آينده كه كلبه شما در حال سوختن بود به ياد آوريد كه آن شايد علامتي باشد براي فراخواندن رحمت خداوند . وقتی خداوند دری را می‌بندد دری دیگر را می‌گشاید؛ فقط باید آنرا پیدا کرد 
نوشته شده در جمعه ششم خرداد 1390ساعت 19:51 توسط کیانا|

 

گریه کن تو میتونی

پیش اون نمی مونی

اون دیگه رفته

بسه تمومش کن

گریه کن

ته خطه

عشقه تو

دیگه رفته

تو دله

یکی دیگه نشسته تمومش کن

چشم به راه

نشین اینجا

می مونی

دیگه تنها

گریه نکن دیگه اون نمیاد خونه

دست بکش دیگه از اون

طفلکی دله داغون

اون دیگه

خوشه

فکر نکن حالتو میدونه

تنها می مونی

آخه اینو میدونی

مثل اون پیدا نمیشه

اشکات میریزه

اخه اون واست عزیزه

توی قلبته همیشه

یادش میوفتی

دلت آتیش میگیره

میگی کاش برگرده پیشت

راهی نداری

تو باید طاقت بیاری

آخه میدونی نمیشه


نوشته شده در جمعه ششم خرداد 1390ساعت 19:48 توسط کیانا|

خدایا

کسے را که قسمت کس دیگریست،

 سر راهمان قرار نده !

 تا شبهاے دلتنگیش برای ما باشد ،

 و روزهاے خوشش برای دیگرے ..
نوشته شده در جمعه ششم خرداد 1390ساعت 19:47 توسط کیانا|

به دلیل افزایش قیمت نان به زودی:.. ربع نون – نیم نون – تمام نون (طرح قدیم برشته) – تمام نون (طرح جدید دورخمیری

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

فقط ایرانی ها هستند که مهمون دعوت می کنن و بعد از اینکه مهموناشون رفتن میگن :آخِیش !!!


نوشته شده در جمعه ششم خرداد 1390ساعت 19:45 توسط کیانا|

چه کسی باور میکند غم تو را؟!
وقتی که میرود،آرام و بی صدا...
و تو این همه وقت عروسک بچه بازی هایش شدی واو با تو بزرگ شد!
و امروز به جای آنکه دست تو را بگیرد و در کوچه پس کوچه ها قدم بزند دست دیگری در دستش شعر عاشقانه میخواند،و تو در بلند ترین طبقه از کمد چوبی اش خاک حسرت میخوری و پنجره ها را میکاوی و پیدایش میکنی،درست وقتی که بوسه هایش با دیگری در مقابل چشمانت پیوند میخورد!
میبینی سرنوشتت را؟!
آن روزها که نشسته بودی و آن چشمان تیله ای براقت و نگاه سردت و لبخند بی روحت را تحویلش میدادی و او با تمام هیجان کودکانه اش تمام هستی اش را برایت میگفت باید میدانستی او نیاز به عروسک نداشت،همدم میخواست!
و اگر امروز تمام جانت در گرداب زمان میپوسد فقط برای این است:
همدم نبودی برایش،تو فقط عروسکش بودی!


نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390ساعت 17:28 توسط کیانا|

درد هایی در دلم مانده.صبح با خدا گپی زدم و حالا می خوام یه کمی قلمم رو به رقص بیارم.سازی از درد های دلم کوک می کنم تا قلم برای آن حرکت موزونی کند.نت دلتنگی را بنوازم یا نت جدایی را ؟ یا شاید نت فراموشی و غربت رو . این همه نت نزده و یه ساز کوچک .ماه هنوزم روشنه و روشن است و ستاره ها سو سو می زنن.هنوز هم ستاره ای در آسمان پیدا نکردم. خودم را به باد سپردم و گوشم را نوایی زیبای باران سپردم.تعداد روزهای بی ثمرم هر روز پر ثمرتر می شه ولی من فقط نقشی بر آب می زنم.فکر کردن هم دردی از دلم کم نکرد.فردایم هم حتی در آینه پیدا نبود چه برسه به خشت خام.من آن آینه را شکستم .آینه شکستم چون شنیدم که خود شکستن خطاست.هر شب دستی بر آب می زنم و نقشی زیبا بر آن می کشم .نقش عشق ، نقش محبت ،... ولی فردایش همه آنها بر آب خواهند رفت.صدایی در گوش آسمان زنم و آن شب را آسوده می خوابم.کاش می فهمیدم بهار فرا رسیده تا شاید من هم مثل غنچه های حیاط خونه مادر بزرگ بشکفم.ای کاش بر روی ریشه خشک من هم کسی آبی می ریخت .آفتاب وسط آسمونه و کبوتر ها در حال آمدن به شهرمان .به مادر بزرگ می گویم که مهمان داریم ولی او صدای مرا نمی شنود.او خسته است.یاد کودکیم افتادم که او دستان کوچکم را می گرفت ولی به آن فکر کردم که من دستان پیر او را گرفتم ؟

می دونم قلم دیگه نایی نداری .توام توی قصه من جایی نداری .پس تورا آسوده در لای دفترم می خوابانم.




نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390ساعت 17:26 توسط کیانا|

کجا برم این غم ، گوزن کوهی
مدیار من
جوانم ، رشیدم ، عیارم ، عیار بی پروایم
مدیار من
خون تو مدیار به رویه گیوه پسر بلقیس نشت کرده است
خونت گرم است ، هنوز گرم
پای من ، پای گل محمد ، گرما گرفته است گرما
از خون کاکل تو مدیار
کاکلت خونین است...........

نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 14:30 توسط کیانا|


 

     

 

       

نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 14:26 توسط کیانا|


آخرين مطالب
»
» خیلی لذت بخشه وقتی....
» تعبیر خاب
»
» صدا بزن
» قدرت بیان
»
» فال طنز ازدواج پسران مجرد!!!
»
» به من میگویند که می آیی

Design By : Pichak